اين مقاله پژوهشي تحت عنوان،نقد فرماليستي قصیده ای از سعدي  است... در نقد فرمالیستی، مبنا شکل است؛ هر جزء اثر، با اجزای دیگر هماهنگی دارد و تاثیر کلی -که گاه در ذهن خواننده باقي مي ماند- ناشی از تک‌تک اجزا و ارتباط بین اجزاست که در شکل، تبلور می یابد. از مهمترین عوامل شناسایی ویژگی‌های یک متن ادبی، بررسی ساختارهای زبانی  و کشف این نکته است که فرم، چه سهمی درشکل‌گیری اثر دارد از اهداف اصلي اين پژوهش، شناخت ادبيت شعر سعدي است.سعدي همواره يكي از بزرگترين ستارگان عرصه ادب ايران بوده و هست. اين موفقيت در جاي خود مي­تواند گنجينه­ايي محسوب شود كه با رازگشايي و كشف آن بتوان هرچه بيشتر از آن بهره مند شد و به جاي تقدير و تحسين­هاي تشريفاتي به موشكافي آثار او پرداخت و بتوان اصولي منسجم و كاربردي از آنها استخراج و ارائه نمود.

واژگان كليدي:قصايد سعدي،فرماليسم،آشنايي زدايي،هنجارگريزي

اولين قصيده ي مورد بحث در اين فصل قصيده ي در وصف بهار با مطلع :

بامدادي که تفاوت نکند ليل و نهار

خوش بود دامن صحرا و تماشاي بهار

كه داراي 43 بيت است

 

در وصف بهار

بامدادي که تفاوت نکند ليل و نهار

خوش بود دامن صحرا و تماشاي بهار

 صوفي از صومعه گو خيمه بزن برگلزار

که نه وقتست که در خانه بخفتي بيکار

 بلبلان وقت گل آمد که بنالنداز شوق

نه کم از بلبل مستي تو بنال اي هشيار

آفرينش همه تنبيه خداوند دل است

دل ندارد که ندارد به خداوند اقرار

 اين همه نقش عجب بر درو ديوار وجود

هر که فکرت نکند نقش بود بر ديوار

 کوه و دريا و درختان همه در تسبيح‌اند

نه همه مستمعي فهم کنند اين اسرار

 خبرت هست که مرغان سحر مي‌گويند

آخر اي خفته سر از خواب جهالت بردار

 هرکه امروز نبيند اثر قدرت او            

غالب آن است که فرداش نبيند ديدار

 تا کي آخر چو بنفشه سر غفلت در پيش

حيف باشد که تو در خوابي و نرگس بيدار

 کي تواند که دهد ميوه‌ي الوان از چوب؟

يا که داند که برآرد گل صد برگ از خار

 وقت آن است که داماد گل از حجله‌ي غيب

به درآيد که درختان همه کردند نثار

 آدمي زاده اگر در طرب آيد نه عجب

سرو در باغ رقص آمده و بيد و چنار

  باش تا غنچه‌ي سيراب دهن باز کند

بامدادان بر سر نافه‌ي آهوي تتار

 مژدگاني که گل از غنچه برون مي‌آيد

صد هزار اقچه بريزند درختان بهار

 باد گيسوي درختان چمن شانه کند

بوي نسرين و قرنفل بدمد در اقطار

 ژاله بر لاله فرو آمده نزديک سحر

راست چون عارض گلبوي عرق کرده‌ي يار

 باد بوي سمن آورد و گل و نرگس و بيد

درِ دکّان به چه رونق بگشايد عطار؟

 خيري و خطمي و نيلوفر و بستان افروز

نقشهايي که درو خيره بماند ابصار

 ارغوان ريخته بر دکّه خضراء چمن

همچنانست که بر تخته‌ي ديبا دينار

 اين هنوز اوّل آزار جهان افروزست

باش تا خيمه زند دولت نيسان و ايار

 شاخ‌ها دختر دوشيزه‌ي باغ‌اند هنوز

باش تا حامله گردند به الوان ثمار

 عقل حيران شود از خوشه‌ي زرّين عنب

فهم عاجز شود از حقّه‌ي ياقوت انار 

 بندهاي رطب از نخل فرو آويزند

نخلبندان قضا و قدر شيرين کار

 تا نه تاريک بود سايه‌ي انبوه درخت

زير هر برگ چراغي بنهند از گلنار

 سيب را هر طرفي داده طبيعت رنگي           

هم برآن گونه که گلگونه کند روي نگار

 شکل امرود تو گويي که ز شيريني و لطف

کوزه‌اي چند نباتست معلق بر بار

 هيچ در به نتوان گفت چو گفتي که به است

به از اين فضل و کمالش نتوان کرد اظهار

 آب در پاي ترنج و به و بادام روان                                        همچو در زير درختان بهشتي انهار

 گو نظر بازکن و خلقت نارنج ببين

اي که باور نکني في الشّجر الاخضر نار

 پاک و بي عيب خدايي که به تقدير عزيز

ماه و خورشيد مسخّر کند و ليل و نهار

 پادشاهي نه به دستور کند يا گنجور

نقشبندي نه به شنگرف کند يا زنگار

 چشمه از سنگ برون آيد و باران از ميغ

انگبين از مگس نحل و دُر از دريا بار

 نيک بسيار بگفتيم در اين باب سخن

و اندکي بيش نگفتيم هنوز از بسيار

 تا قيامت سخن اندر کرم و رحمت او

همه گويند و يکي گفته نيايد ز هزار

 آن که باشد که نبندد کمر طاعت را

اي آنست که کافر بگشايد زنّار

 نعمتت بار خدايا زعدد بيرونست

شکر انعام تو هرگز نکند شکرگزار

 اين همه پرده كه بر کرده‌ي ما مي‌پوشي

گر به تقصير بگيري نگذاري ديّار

 نا اميد از در لطف تو كجا شايد رفت؟

تاب قهر تو نياريم خدايا زنهار

 فعلهايي که زما ديدي و نپسنديدي

به خداوندي خود پرده بپوش اي ستّار

 سعديا راست‌روان گوي سعادت بردند

راستي کن که به منزل نرود کج رفتار

 حبّذا عمر گرانمايه که در لغو برفت

يارب از هرچه خطا رفت هزار استغفار

 درد پنهان به تو گويم که خداوند مني

يا نگويم که تو خود مطّلعي بر اسرار

 

 

«توصيف بهار و خزان در شعر فارسي، به گونه‌ايي کاربردي، مضمون بسيار رايجي است، که در بهاريّه‌ها و خزانيّه‌ها شاهد آن هستيم. اما در تمثيل‌هاي رازآميز و قدسيِ اين مقوله، تداوم حيات انسان و طبيعت به گونه‌ اي آئيني يادآوري مي‌شود؛ زيرا بهار قرين سرسبزي و حيات دوباره‌ي نباتات و خزان تداعي کننده مرگ سبز طبيعت است». (حميرا زمردي: بررسي اساطيري نمادها ورمز هاي گياهي؛ 88: ص74)

اين بند ارزشمند، به خوبي بيانگر اهميّت درج وصف بهار، در قسمت قصايد سعدي مي‌باشد، که شاعر بنا بر سنّت ديرين شعر و آموزه‌هاي شعري، اين موضوع را از دو جنبه‌ي زيباشناختي (به لحاظ کيفيّات فصل بهار) و اخلاقي و اعتقادي بيان نموده‌است.

قصيده داراي 43 بيت مي‌باشد که هم بيانگر جامعيّت موضوع است، و هم اينکه شاعر تقريباً مجالي يافته، که موضوع را همه جانبه بررسي کند. قافيه‌ي «ار» در ميان واژگان فارسي از بسامد بسيار بالايي برخوردار است،- و از اين دست قافيه‌ي «-َ ر»- که براي ابياتِ با تعداد زياد بسيار مناسب مي‌باشد؛ چراکه شاعر را در تنگناي قافيه قرار نمي‌دهد، و آفت هايي از قبيل نقصانِ مضمون، براي کشف قافيه رسوخ نخواهد کرد.

رمل از اوزان شاد است، و وزن «فاعلاتن، فعلاتن، فعلاتن، فعلن» با دسترسي به دو رکن «فعلاتن» پشت سرهم، از کشيدگي زياد مي‌کاهد، و ضرباهنگي تند به بيان خواهد داد. همچنين ترکيب هجاهاي کوتاه و بلند، به گونه‌ايست که مي‌توان هم واژگان با هجاي کوتاه«U»، و هم کشيده در صورت لزوم «U-» در بيت جاي داد. اين ضرباهنگ تند، ريتمي شاد به وجود مي‌آورد، که با درون مايه‌ي قصيده (که در وصف بهار و به نوعي رستاخيز و احيايي است) کاملاً همخواني دارد.

روال قصايد چنين است: تشبيب، تنه اصلي- تخلّص- دعا- شريطه- مقطع.

در مواقعي که ممدوح انسان است، تشبيب، به احوال عاشقانه و احساسات دروني شاعر مي‌پردازد. که فضاي روحي-ذهني را براي شنونده آماده مي‌سازد. در اين حالت، به گونه‌اي تقابل شاعر با ممدوح است، که شاعر مي تواند نماد هرکسي باشد، و معمولاً نيز نماد تمام افراد است. امّا در اين گونه اشعار که ممدوح طبيعت است، و با توجه به مقدّمه‌ي ذکر شده از دکتر زمرّدي، تشبيب درباره‌ي خلقت و مدح خداوند است، چرا که درون مايه، تقابل خالق و طبيعت است. و شاعر (همان خلق) به عنوان جزئي بسيار کوچک فقط به تماشا مي‌نشيند. تنه‌ي اصلي به وصف طبيعت و پس از بيت تخلّص، باز به خالق برمي گردد.

1- بامدادي که تفاوت نکند ليل و نهار      خوش بود دامن صحرا و تماشاي بهار

قصيده با کلمه‌ي بامداد شروع مي‌شود، که آغاز روز است و خود، حسن مطلعي به شمار مي‌رود. فضاي آرام و زيبايي که واژه هاي خوش، صحرا و بهار به بيت داده‌اند، به اين ويژگي دامن مي‌زند.

سعدي استاد استفاده از جملات و ترکيبات وصفي است، که از زيباترين اعجازش مي‌توان به بيت:

-          صبحي که مشام جان دلها          خوش بوي کند اذا تنفّس   (ترجيع بند)

 اشاره کرد.

ترکيب «که تفاوت نکند ليل و نهار»، از دو لحاظ قابل اهميّت است: اوّل اينکه مخاطب در آغاز شعر در آمادگي کامل بسر نمي‌برد، و از مفاهيم درهم و منسجم جا مي‌ماند. و اين کار باعث پخش و بسط مفهوم مي‌شود؛ دوّم اينکه با فضاي آرام ذکر شده در اول قصيده کاملا همخواني دارند.

قافيه‌هاي، بهار و نهار هم جناس ناقص پديدآورده‌اند و هم جناس خط. و نيز دامن و ليل در معناي ايهامي خود در تناسبي زيبا هستند.

2- صوفي از صومعه گو خيمه بزن برگلزار    که نه وقتست که در خانه بخفتي بيکار

نکته‌ي قابل توجه بيت اين است؛ که سعدي در دعوت به تماشاي بهار، صوفي را گفته که «خيمه بزن»، در صورتي که براي دعوت، «رفتن» کافي بود. اين خود سکته‌اي در معنا ايجاد مي‌کند، که مخاطب را به توجّه وامي دارد. و آن تدقيق در واژه‌هاي خيمه و صومعه است، که با آرايه سجع  نيز برجسته‌سازي شده اند.

صومعه؛ خانه‌ي ترسايان و نصاري است که سر آن بلند و باريک سازند. (دهخدا) که همخواني ايماژستيکي با خيمه -که دقيقاً به همين شکل است- دارد. اين ايهام را  ايهام ايماژ يا ايهام تصويري مي‌ناميم، که متأسفانه در کتب بديع اشاره‌اي به آن نشده و در عين حال يکي از زيباترين گونه‌هاي ايهام است. و آن اينکه دو واژه از لحاظ تصويري با هم در ارتباط باشند.

نکته: با توجه به پاورقي ديوان، واژه «نشيني» درست‌تر به نظر مي آيد؛ چرا که ترکيب «بيکار خفتن» ترکيبي بي‌معني و بيهوده مي‌نمايد، بنابراين:

چنانکه مي‌دانيم، صوفي، کار غالبش رياضت کشيدن است. و در اين حالت غالباً در گوشه‌ايي مي‌نشيند و به تمرينات ذهني، روحي و غيره مي پردازد. سعدي با شيطنت خنده‌داري، اين حالت را بيکار نشستن توصيف کرده است! البته قصد ، صحّه گذاشتن بر نظر اونيست، اما بايد قبول کرد به حق کميک موفقي است.

نکته‌ي ديگر، اهميت واژه‌ي «وقت» است؛ که در معناي عام، به معني هنگام است، که معني چنين مي‌شود: اکنون هنگام در خانه نشستن نيست. دوّم در معناي عرفاني، «وقت» نوعي حال عرفانيست، که در اين صورت معنا چنين مي‌شود: اين کار (بيکار نشستن) حال و وقت نيست؛ بلکه حال و وقت رفتن به گلزار و تفريح مي‌باشد. که در اين صورت کميک ياد شده به جا مي‌نشيند.

3- بلبلان وقت گل آمد که بنالنداز شوق  نه کم از بلبل مستي تو بنال اي هشيار

 در اين بيت نيز، کلمه‌ي «وقت» همان کاربرد کليدي را از دو جهت دارد: اوّل، ايجاد ارتباط با بيت قبل؛ دوّم ايجاد تناسب با واژگان بيت؛ بدين صورت، اوّل در معناي رايج که همان هنگام گل است که مجازاً بهار را خبر مي‌دهد و در معناي دوّم (حالت عرفاني) با «شوق» -که يکي از معاني آن آز وصال (دهخدا) مي‌باشد- ايهام تناسب خواهد داشت. و همچنين وقت و شوق، با ناله در تضاد است. و هوشيار باعث جلب توجه بيشتر مي‌شود.

 از همه مهمتر تکرار 7 بار صامت «لام» است که خارج از اينکه موسيقي دروني شعر را مي‌سازد «کِل کشيدن» را متبادر مي‌سازد، که با ناله و شوق و کلاً با مفهوم بيت ارتباطي زيبا ايجاد مي‌کند.

4- آفرينش همه تنبيه خداوند دل است        دل ندارد که ندارد به خداوند اقرار

اولين بيتي که نام خدا در آن بکار رفته، با واژه‌ي «آفرين» شروع مي شود. که حسّاسيّت شاعر را مي‌رساند. طرز استعمال  «آفرينش» جالب توجه است، چرا که «ن» آنرا مي‌توان هم با فتحه خواند هم با کسره. در صورت اوّل، آفرين بر خدا که همه نشانه‌ي اوست (ابيات قبل يا در کل بهار). در صورت دوّم، خلقت، همه نشانه‌ي اوست.

ديگر اينکه ترکيب «خداوند دل» نيز همان مفهوم دوگانه را دارد؛ 1- صاحبدل 2- خداوند عزيز يا خداوندي که دل مال اوست، که با واژه‌ي آفرينش با هر دو مفهوم سازگاري دارد. اوّل اينکه آفرينش براي اهل دل، تنبه و نشانه‌ايست؛ دوّم اينکه خداوند خلقت را هم نشانه قرار داده است.

مصراع دوّم نيز از عمق جالبي برخوردار است. مفهوم کلي اينست که هرکس به خداوند اقرار ندارد، دل ندارد. اما طرز چينش عجيب واژگان، مفاهيمي جانبي نيز مي‌آفريند.

«که» در مصراع دوّم به معني «هر آن که» مي‌باشد؛ اما ترکيب «دل ندارد که ندارد» در خدمت مفهوم بيت، تأکيدي خلق نموده، چنين است که بگوئيم: «نيست که نيست». و اقرار به معني ايهامي خود «سوگند» با ترکيب قبل هماهنگي دارد. چنانکه: «به خدا دل ندارد که ندارد!»

ترکيب آرايه‌ي «سحر حلال و تبادر» در اين بيت به طرز زيبايي چشم مي‌نوازد. بخشي از اين آرايه بدين گونه است؛ که حروف ميان بيت، همه بر نکته‌اي و يا تأکيدي اشاره دارند، اما گاه به صورت تکاملي، در اين بيت:

حروف «ند» در «خداوند» و حرف «الف» در «است»، «ندا» در مصراع دوم واژه‌ي کامل شده‌ي «ندارد» دوباره تکرار شده‌ي «ندارد» حروف «خداونداقرار» «ندار» را ساخته و چنين مي‌شود.

ندا  ندارد  ندارد  ندار ... چرخه‌اي زيبا از کلمه‌ي تأکيدي بيت ساخته، گويي هيچگاه تمام نمي‌شود. اميد که بتوان به طوري پرداخت شده از اين آرايه نام برد.

نکته‌ي نهايي، واج‌آرايي حرف «دال» تکرار 10 بار اين حرف از دو لحاظ قابل توجه است: حرف «دال» در بيان، حرفي است که سکته‌اي خفيف ايجاد مي‌نمايد، -که خود نوعي تأکيد است- و با مفهوم بيت کاملاً سازگاري دارد؛ ديگر اينکه ظاهر حرف «دال» بيانگر خميدگي، کرنش و تعظيم است که در ادبيّات نيز سابقه‌ي کاربردي زيادي دارد مثال:

1.     دال وش از شرم فکن سر به زير   (دهلوي)

2.     ز هيبت تو شود قامتش خميده چو دال   (امير معزّي)

3.     هر آن عاشق که شد چون شير     قد چون دال خم سازد   (سنايي)

5- اين همه نقش عجب بر درو ديوار وجود     هر که فکرت نکند نقش بود بر ديوار

 در اين بيت نقش کليدي را، واژه‌ي «عجب» ايفا مي‌کند؛ در صورت تغيير تکيه در خوانش کلام، مفاهيمي چندگانه مي‌يابد:

 اوّل اينکه «اين همه نقش» را شبه جمله‌ي تعجبي بدانيم:

«عجيب است اين همه نقش بر در و ديوار وجود ... و سپس باقي بيت».

دوّم اينکه «با اين همه نقش بر در و ديوار وجود جاي تعجب دارد که ...».

سوّم اينکه « اين همه نقشِ عجب ...» که ظاهراً خوانش اصلي نيز همين است.

چهارم «هرکه فکرت نکند نقش بود بر ديوار» بدين گونه تأويل شود «هرکه فکر کند نقشي بر ديوار نيست عجيب است». البته ترکيب فوق از لحاظ دستوري اين چين معنايي ندارد؛ اما يکي از روش‌هاي کار  فرماليست‌ها، برداشت از ظاهر کلام، عليرغم عدم وجود آن معناست. براي مثال شعر شاملو:

«در سرزميني که مزد گورکن از آزادي انسان افزون باشد»، هرچه در معناي جملات و ترکيبات دقيق‌تر مي‌شويم، اين جمله يا ترکيب بي‌معني‌تر مي‌شود، چرا که مزد، عيني و ملموس، و آزادي، اعتباريست؛ اما شاعر با در تقابل قرار دادن «مزد-گور-آزادي» معنايي را در خور ذهن مخاطب متبادر مي‌سازد، که قابل تأويل دقيق نيست. هرکس از شما بپرسد يعني چه؟؛ بايد دوباره برايش بخوانيد همين!

 (چون معنا در فرم است و حاصل تقابل واژگان)

اين نمونه، و همچنين اين ترکيب سعدي، مصداقي بسيار زيبا براي اين تکنيک فرماليست‌هاست که از آن به عنوان «ادبيّت» ياد مي‌کنند و همچنين، نمونه‌ي زيبايي از آشنايي‌زدايي است.

«هر كه فكرهم نكند به هر حال نقش بر در و ديوار وجود، وجود دارد».

 كه «ديوار» در مصراع دوّم به صورت ايجاز به جاي «در و ديوار وجود» در مصراع اوّل بکار رفته‌است. به نوعي، قسمتي از تركيب (واژه) به جاي ضمير است: هنگامي در جايي مثلاً از «جنگ جهاني سوم» يا «جنگ بد افزارهاي اينترنتي» صحبت مي شود براي اشاره در جملات بعد فقط واژه جنگ را بکار مي برند و نه كلّ عبارت را.

تأويلي ديگر که از اين بيت مي توان انجام داد، اينست که:

«نقش بود بر ديوار» نوعي قسم، بدون ادات قسم است. که اين خوانش بسيار لطيف و احساساتي است. چنانکه کسي هنگامي که به او باور نمي کنند، بعد از اينکه هيچگونه ادلّه و قسم برايش باقي نمي‌ماند، چيزي را که مي داند فقط تکرار مي‌کند. اين خوانش بسيار به شعر نو نزديك است.

«اين همه نقش عجب / بر در و ديوار وجود /  هرکه فکرت نکند /  نقش بود بر ديوار...».

در اين صورت «عجب» به معناي «واضح» بکار رفته، و در خوانش در پاره‌ي آخر، تأکيد بر «بود» است. آخرين تأويل اينکه «عجيب» در مفهوم «زياد» و هم «عجيب و غريب» به کار رود؛ که معنا چنان مي‌شود: کساني که نقش در و ديوار وجود را باور نکرده اند، و اکنون نقش بر ديوارند، چقدر بسيارند!

6- کوه و دريا و درختان همه در تسبيح‌اند         نه همه مستمعي فهم کنند اين اسرار

اوّل اينکه مراعات نظير بين کوه، درختان و دريا با درون مايه‌ي شعر کاملا همخواني دارد.

تسبيح در دو معناي 1) به هم پيوسته، 2) دعاخوان بکار رفته و در هر دو مفهوم صادق است. زيرا اوّل اينکه اين پديده ها در ارتباطند؛ دوّم اين پديده ها دعاگوي خدايند.

تسبيح همچنان به معناي شناور مي‌باشد که با دريا در ايهام تناسب است.

تکرار حرف «سين» (3 بار) هم موسيقي دروني را ساخته و هم با اسرار همخواني دارد، چنانکه تداعي گر سکوت است.

 7- خبرت هست که مرغان سحر مي‌گويند    آخر اي خفته سر از خواب جهالت بردار

تغيير تکيه در اين بيت نيز ايجاد عمقي قابل توجه مي کند:

اگر واژه‌ي «مي‌گويند» ادات نقل قول باشد، معنا چنين است که: «مرغان سحر دعوت به بيداري مي کنند». اگر «مي‌گويند» خود يک جمله‌ي خبري باشد، چنين است که «آيا مي داني مرغان سحر حرف مي زنند؟ پس از خواب جهالت بيدار شو». و اما واژه خبر:

1.     به معني درخت کُنار: در اينصورت با واژه‌ي درخت در بيت پيشين در معناي ايهامي خود صنعت بنسري مي سازد. و همچنين با «دار» در پايان بيت، در ايهام تناسب است.

2.     به معناي گودال آب در دهانه‌ي کوه. که در اينصورت با واژگان کوه و دريا به همان معاني در تناسب است.

3.     به معني بيدار، که با سحر در ايهام تناسب، و با خفته و خواب در تضاد است. که در اينصورت معنا را دوگونه مي‌سازد: 1) وقتي مرغان سحر مي گويند، تو بيداري...، 2) خبر داري مرغان سحر مي گويند ... .

بار ديگر تقابل واژگان «آخر- سر- دار» چنين مفهومي متبادر مي‌سازند که بي‌خبران رو به فنا هستند. اين همان مصداق مفهوم صورت اثر مي‌باشد.

8- هرکه امروز نبيند اثر قدرت او      غالب آن است که فرداش نبيند ديدار

معناي اوليه: هرکسي امروز اثر قدرت او را نبيند، فردا به وصال او نمي‌رسد. اما اگر پس از نبيند اوّل مکثي کنيم: هرکس امروز را درنيابد، تلافي خدا چنانست؛ که فردا را ازو سلب مي‌کند.

حروف «قدر» در «قدرت»+ «امروز»، «قدر امروز دانستن» را بياد مي‌آورد.

«قدرت» و «غالب» و «اثر» ايهام تناسب دارند و همچنانند «بيند» و «ديدار».

مثالي ديگر براي ايهام گزارشي در اين بيت: اگر نبيند را قدرت بينايي و او را به هرکه نسبت دهي چنين مي‌شود:

هرکه امروز چشمش نبيند (کور باشد) فردا هم نمي‌بيند. که اين امري بديهي است.

بدين صورت «قدرت» مفهوم منفي (عدم توانايي) دارد.

9- تا کي آخر چو بنفشه سر غفلت در پيش     حيف باشد که تو در خوابي و نرگس بيدار

در اين بيت -که بيت تخلص به شمار مي‌رود- سعدي اين بار به ممدوح خود (بهار) مي‌پردازد. البته درون مايه همان نصيحت و موعظه است، اما اين بار با لوازم ممدوح.

«تاريخ نماد نشان مي‌دهد که هر امري، اعم از طبيعي (سنگ، فلز و غيره) يا مجرد (اعداد، اساطير و غيره)، مي‌تواند ارزشي نمادين پيدا کند. و قرني که نماد نداشته باشد، جز تاريخ چيزي نخواهد بود». (شواليه؛ 1365 :135)

در باب اهميّت نماد و استفاه از نمادها، و اينکه در اين موضوع با چه نوع نمادهايي روبرو هستيم و چرايي آن باز به کتاب دکتر زمرّدي مراجعه مي‌کنيم:

«اتّصال با عالم نباتات از مضامين به کار رفته در ادب پارسي است. که غالباً در قالب تناسخ تصويري نمودار مي‌شود. مشارکت مداوم عاطفي با طبيعت گياهان و نيز اتحاد با ساير پديده‌هاي طبيعي، انسان متفکر و شاعر را بر آن داشته، تا با بياني متعالي از درک و دريافتهاي خود نسبت به طبيعت، تضميني پايدار را در عرصه‌ي گفتار بنا کند و با ايجاد روابطي همساخت و مداوم ميان دالّ و مدلول نمادها، طراحي وي را در سخن‌سرايي دراندازد». (حميرا زمردي: بررسي اساطيري نمادها ورمز هاي گياهي؛ 88: ص89) 

بنفشه: به خميدگي، سر بر زانو نهادن، سجده يا رکوع، غفلت، خماري موصوف است. (همان 259)

نرگس: در سنت و شعر ادب پارسي نماد چشم است و صفات آن: خماري، فريفتگي. (همان 290)

در هر دو صورت همان مصداق ايهام ايماژ يا ايهام تصويري است. و از طرفي با تقابل انسان و گل انسان را نيز جزئي از طبيعت مي‌پندارد، که همان بحث طبيعت‌مداريست که در مقدّمه مطرح شد.

10- کي تواند که دهد ميوه‌ي الوان از چوب؟  يا که داند که برآرد گل صد برگ از خار

اگر «که» در «که دهد» و «که برآرد» موصول باشد، معناي دو مصراع چنين است که: چه کسي مي‌تواند بروياند. اما اگر ادات استفهام باشد به معناي چه کسي، آنگاه تأکيد بسيار زيبايي به وجود مي‌آيد که چنين مي‌شود «که تواند؟» «که دهد؟» يا «که داند؟» «که برآرد؟» چهار استفهام انکاري در خور توجه دارد.

ديگر نکته جالب اينکه استفاده مجازي چوب به جاي درخت و خار به جاي ساقه‌ي گل نوعي مبالغه در راستاي تخريب و تحقير است که کميک محسوب مي‌شود.

ديگر اينکه «داند» و «تواند» دانا و توانا را به ذهن متبادر مي‌سازد که در جواب استفهام نيز مي‌توان آن را به کار برد که  جالب است.

از ديگر نکات بيت، تناسب «گل» و «خار» و «ميوه» و «چوب» باهم و درون مايه شعر، که حفظ وحدت موضوعي و هارموني عمودي را سبب مي‌شود.

11- وقت آن است که داماد گل از حجله‌ي غيب           به درآيد که درختان همه کردند نثار

واژه‌ي نثار، معاني 1) پولي که در عروسي افشانند، 2) مهريه با داماد و حجله ايهام تناسب، و مراعات نظير دارد.داماد گل از حجله غيب بيرون آمد. از لحاظ معنايي، حجله عبارت است از عمارتي مدوّر، مانند گنبد با شکل ظاهري غنچه. كه در اين بيت ايهام تصويري دارد؛ و نيز قرابت لفظي و ظاهري حجله و غنچه از ديگر تناسبات بيت به شمار مي‌رود. و همچنين فعل «بيرون آمدن» قافيه «نثار» را «ثمار» متبادر مي‌سازد.

12- آدمي زاده اگر در طرب آيد نه عجب     سرو در باغ رقص آمده و بيد و چنار

سرو و چنار درختاني هستند که بسيار بلند مي‌شوند. از دور چون به آنها مي‌نگريم، هنگام وزش باد چنان است که راه مي روند. نسبت راه رفتن و رقصيدن بدين دو درخت از اين جهت است.

-جايي که سرو بوستان با پاي چوبين مي‌چمد   (حافظ)

و در اينصورت با مفهوم رقص، در ايهام ايماژ يا ايهام تصويرند.

بيد: از صفات ديگر بيد لرزاني و رقص برگهاي بلند و پريشان آنست. (همان، ص262)

بين دو واژه «آدمي» و «آمده» (آدم و آمد) قلب بعض و اشتقاق است، و شقّ سوم آرايه بنسري

13-  باش تا غنچه‌ي سيراب دهن باز کند      بامدادان بر سر نافه‌ي آهوي تتار

«باش» در دو مفهوم «باشد که» و «منتظر بمان» مي‌تواند به کار رود، که در هر دو صورت کاملاً با بيت همخواني دارد. تشبيه مرکّب با حذف وجه شبه آن -که بوي خوش است- بين دو ترکيب باز کردن دهان غنچه ودهان نافه‌ي آهو، نوعي آشنايي‌زدايي است.

نافه در معناي ايهامي به معني شکم است، که با سيراب به معني شکم، در ايهام تناسب است.

سر، دهان، ناف نيز ايهام تناسب دارند.

 14- مژدگاني که گل از غنچه برون مي‌آيد              صد هزار اقچه بريزند درختان بهار

خوانش دوگانه واژه «مژدگاني» با تغيير تکيه در خور توجه است؛ اگر بعد از آن مکثي کنيم، معنا مي‌شود: «مژده دهيد».

اگر پيوسته بخوانيم، معناي آن چنين مي‌شود: «به مژدگاني اينکه .... درختان نثار کردند». استفاده از واژه «اَقچه» نيز قابل تحسين است.جرا كه؛

1.     به معناي زر، که با شکوفه‌هاي کوچک طلايي رنگ که از درختان مي‌ريزد، ايهام تصوير دارد؛

2.     با غنچه اشتقاق لفظي دارد.

15- باد گيسوي درختان چمن شانه کند        بوي نسرين و قرنفل بدمد در اقطار

تصويري بي نهايت زيبا از گذر باد در شاخ و برگ درختان، و صنعت تشخيص از ويژگي‌هاي بيت است. دوّم اينکه نسرين و قرنفل (ميخک)، از گلهاي خوش‌بوي، با بوي زيادند.

اگر اقطار را کرانه‌ها بدانيم، همخواني حقيقي جالبي دارد. و اگر اقطار را جمع قطره و مجازاً باران بدانيم باز مصداقي جالب توجّه است؛ چرا که اين دو گل، در باران بوي مضاعف دارند.

16- ژاله بر لاله فرو آمده نزديک سحر       راست چون عارض گلبوي عرق کرده‌ي يار

در ادب فارسي، لاله و نسرين بيش از همه‌ي گلها، مظهر و نماد تصويري واقع شده‌اند. در شعر فارسي، لاله علاوه بر جام، به صفات روشني، آتش افروزي و سرخ رويي متصف است. (همان؛ ص 284) بين لاله و ژاله جناس و سجع متوازي  برقرار است.

نکته: به نظر واژه گلبوي صحيح مي‌نمايد؛ چرا که از نظر محتوايي، در تشبيه مرکب، لاله بر ژاله چون عرق بر عارض و اساساً حس بينايي مدّنظر است نه بويايي؛ دوّم اينکه صورت عرق کرده سرخ مي‌شود نه خوشبو. سوّمين نكته اين است كه گل لاله بوي بخصوصي ندارد و در ادبيّات سابقه‌ي تأكيد بر بو، ندارد.

واژه‌ي لاله در کارکرد استفاده از رنگ آن -که سرخ مي‌باشد- با نزديک سحر(طلوع)، ايهام تصويري زيبايي برقرار مي‌کند، و همچنين با عارض عرق کرده و گلگون.

17- باد بوي سمن آورد و گل و نرگس و بيد   درِ دکّان به چه رونق بگشايد عطار؟

بوي سمن از مضامين رايج شعر فارسي است. (همان؛ ص 270)

بارز ترين آرايه‌ي بيت مراعات نظير است.

 ايهام ترجمه بين حروف «ورد» در «آورد»، به معني گل، با «گل» و ايهام تناسب در معناي ثانوي «آورد» به معني «نبرد» (باد در مصاف با عطّار پيروز است) عطّار، گل، بوي در ايهام تناسبند.

18- خيري و خطمي و نيلوفر و بستان افروز        نقشهايي که درو خيره بماند ابصار

«نيلوفر» گل اساطيري و از نشانه‌هاي آفرينش در آئين مهري و بودائيست. علاوه بر چهره‌ي اساطيري خود، به دليل کبودي رنگ و وابستگي به نور آفتاب، به صفت آسمان رنگ و چالاکي در روز است. (همان؛ ص 295)

بستان افروز: گل يوسف- خطمي- گلشن، كه به همه رنگي بوَد. (دهخدا)

با توضيحات فوق، اين گلها تقريباً نام رنگها را دربرمي‌گيرند. از نظر مفهومي با معناي ايهامي نقش به معني رنگارنگ، همخواني دارد. ديگر اينکه خيره به دو معني؛ 1) معني عرفي با ابصار در ارتباط است، 2) به معني گل هميشه بهار، كه با کلّ بيت در تناسب است.

19- ارغوان ريخته بر دکّه خضراء چمن        همچنانست که بر تخته‌ي ديبا دينار

در معناي دکّه آمده است: به معناي ريگستان هموار،و معني عرفي آن نيز مغازه است. در معناي اوّل با «تخته‌ي ديبا» و در حالت دوّم با «دينار» در ارتباط است.

تقابل صامت و مصوت «خ» در ريخته و خضرا، «چ» در چمن و همچنان، «ي» در ديبا و دينار آهنگ دروني بيت را زيبا ساخته‌اند.

20- اين هنوز اوّل آزار جهان افروزست       باش تا خيمه زند دولت نيسان و ايار

مراعات نظيرِ نام ماه ها نکته‌ي جالبي است، و جالب تر اينکه آوردن ماههاي رومي به نوعي آشنايي زدايي منجر شده است، که ضرباهنگ مفهومي بيت را تغيير مي‌دهد، و مخاطب از کرختي احتمالي بيرون مي‌آيد. واج آرايي حرف «ر» -که حرفي با ارتعاش زياد و به نوعي تداعي گر رنگ است- با توضيح پيش همخوان است.

21- شاخ‌ها دختر دوشيزه‌ي باغ‌اند هنوز         باش تا حامله گردند به الوان ثمار

اشاره‌ايي که در بيت قبل شد، در اين بيت با حرف «ش» واج‌آرايي صورت گرفته است. که نوعي ارتباط با بيت قبل پيدا کرده است، وهمچنين واژه‌ي «هنوز» که اين ارتباط را بيشتر ساخته‌است. نکته اينکه از بيت قبل تا چهار بيت بعد نيز (ابيات 20 الي25)، ترکيب واژگان و استفاده از ضماير، به گونه‌ايي صورت گرفته که هم معاني مستقلي دارند هم اشتراکي عميق؛ و بهتر از همه مي‌توان هر شش بيت را موقوف‌المعاني خواند، که صرفاً با تغيير تکيه بر واژگانِ هر بيت صورت مي‌گيرد.

22- عقل حيران شود از خوشه‌ي زرّين عنب  فهم عاجز شود از حقّه‌ي ياقوت انار 

فارغ از خصوصيت ذکر شده در بيت قبل (موقوف المعاني)، واژه‌ي «حقّه» جاي تأمّل دارد، که در دو معني است:

اوّل، جعبه يا بسته‌اي که معمولاً جواهرات در آن گذارند، که با کيفيات ظاهري انار ايهام تصويري دارد. دوّم، به معني حيله و نيرنگ است، که با ترکيب «عقل حيران شود» در تناسب است.

انار: از درختان قدسي که در تورات نيز بارها از آن ياد شده، و در اساطير يونان نماد باروري و فراواني است؛ (همان؛ ص257) و همچنين نماد دل و دهان است. (همان؛ ص216) که در صورت اخير با مفهوم حيرت همخواني دارد.

23- بندهاي رطب از نخل فرو آويزند         نخلبندان قضا و قدر شيرين کار

رطب در شعر فارسي نماد شيريني است. (همان؛ ص266) در اين صورت فارغ از ايهام تناسب واژگان «رطب» و «شيرين»، ترکيب «بندهاي رطب» مفهومي دوگانه مي‌يابد كه مي‌شود؛ 1) اشاره به شيوه‌ي رستن رطب، که با بندهايي از نخل آويخته مي‌شود، و دوّم همانندهاي زيبا (شيرين به معني زيبا گرفته مي شود).

ديگر نکته‌ي قابل توجه، ترکيب «نخلبندان» است که اين ترکيب نيز ايهام دارد؛ 1) نخل‌آرايان (که همان قضاو قدرند)، 2- بندهايي که از نخل آويخته مي‌شود، که اضافه شدن با قضاو قدر مي‌شود، بندهاي آويخته شده‌ايي که محصول قضاو قدر است.

نکته‌ي  ديگر اين است، که چرا روئيدن رطب را از نخل با قضا و قدر پيوند داده است؟ اين آشنايي‌زدايي ما را به تأمّل وامي‌دارد، و هنگامي به وجهه‌ي اساطيري نخل نگاه مي‌کنيم چنين مي‌يابيم:

1.     نخل به دليل همراهي با حضرت آدم، همزاد و عمّه‌ي بشر محسوب مي‌شود. (همان؛ ص131)

2.     اين درخت را به عنوان شبيه‌ترين نباتات و درختان با بشر معرفي مي‌کنند. (همان؛ ص132)

«هيچ درختي بر جانوران چنان نزديک نيست که درخت خرما؛ اوّلاً قامت راست دارد. در اصل و شاخ او هيچ پيچيدگي نيست ... از طلع او بوي مني آيد؛ و اين غلاف خرما مانند مشيمه که بچه در او باشد و همچنانکه بچّه از شکم مادر بيرون آيد، آن نيز از درخت بيرون آيد. خارکي بر سر دارد که اگر ببرند شبيه مغز انسان است و درخت کشته شود. هر شاخي ببرند -چون اندام جانوري- به جاي بازنيايد. بر تن او ليف است به جاي موي و شاخها که بر سر دارد به جاي موي سر...». (شهمردان بن ابي خير،نزهت نامه علايي؛   :214،213)

24- تا نه تاريک بود سايه‌ي انبوه درخت     زير هر برگ چراغي بنهند از گلنار

«تاريک» و «سايه» مراعات نظير دارد. «چراغ» با «تاريک» در تضاد است. «نار» در «گلنار» با «چراغ» ايهام ترجمه، و در همان معني با «تاريک» در «تضاد» است. نکته‌ي ديگر اينکه فعل «بنهند» اگر مرجع ضمير آن به قضا و قدر باز گردد، هم ابيات را پيوند داده و هم ايجازي زيبا ساخته است.

25- سيب را هر طرفي داده طبيعت رنگي           هم برآن گونه که گلگونه کند روي نگار

«سيب» در فرهنگ نمادها، هم صورت و هم رنگ صورت به کار برده مي‌شود، که در اين بيت در هر دو مفهوم بکار رفته است: 1) سيب در هر گوشه‌ايي رنگي دارد، 2) هر طرفِ سيب رنگي دارد. مصراع دوّم نيز با  معني اخير تناسب برقرار مي‌کند. نکته‌ي ديگر اينکه «گونه»ي اوّل به معني روش، و «گونه»ي دوّم در «گلگونه» به معني فام و طريقه. استعمال اين هر دو با «گونه» (عضوي در صورت) ايهام تبادر مي‌سازد.

روي نگار و سرخ رنگي نيز قرينه‌هاي آن به‌شمار مي‌روند.

26- شکل امرود تو گويي که ز شيريني و لطف      کوزه‌اي چند نباتست معلق بر بار

آرايه‌ي جمع، به شکل ويژه‌اي در اين بيت به کار رفته است؛

 1) «گلابي» از شيريني به كوزه‌ي نبات مي ماند، 2) از لحاظ شکل به کوزه مي‌ماند. ديگر اينکه «لطف» 1) به لحاظ معني سبکي با معلّق ماندن در ارتباط است، 2) به لحاظ زيبايي با شکل گلابي، که به کوزه ماند.

27- هيچ در به نتوان گفت چو گفتي که به است    به از اين فضل و کمالش نتوان کرد اظهار

«در» دو معني دارد:

1)     در خور؛ چيزي شايسته براي وصف يافت نمي‌شود، 2) ايراد: ايرادي در به نمي‌توان يافت.

 تركيب «به از اين» نيز ايهامي بر اثر خوانش دوگانه ايجاد کرده است:

 1) «به» از اين رو قابل وصف نيست، 2) بهتر از اين(بهترين) نمي‌شود گفت.

تكرار  سه بار کلمه «به»، «به به به» را مي‌سازد که با تحسين بيت همخواني دارد.

28- حشو انجير چو حلواگر استاد که او                  حَبّ خشخاش کند در عسل شهد به کار

حشو و خشخاش هر دو در معناي ايهامي به معني پارچه در تناسبند.

و حشو در معني بيان، اين معني را مي‌رساند که «داخل انجير از معجون خشخاش و عسل و غيره پر شده است».

29- آب در پاي ترنج و به و بادام روان               همچو در زير درختان بهشتي انهار

در اين بيت صنعت ترجمه‌ي معکوس -که تضمين نيز به شمار مي‌رود- بکار رفته است از عبارت قرآني: (جنّات تَجري تَحتِها الأنهار).

30- گو نظر بازکن و خلقت نارنج ببين                 اي که باور نکني في الشّجر الاخضر نار

تضمين قرآني آيه 8 سوره يس قابل توجه است، و از لحاظ اينکه شجر، اخضر و نار، هر سه واژه در ايهام ترجمه‌ي «درخت» و «سبز» و «انار» با درونمايه‌ي شعر همخواني دارد.

نار در معناي ايهامي خود با نارنج در همين بيت نيز مناسبت دارد.

درونمايه‌ي آيه‌ي 8، رستاخيز است، که از اين لحاظ نيز با بيت همخوان است و با کل شعر.

واژه‌ي «باز» داراي اهميت است و دو معني مي‌سازد:

1.     هنگامي که اين آيه ذکر شد، دوباره نظر کن،

2.     باز به معني گشادن و ديگر اينکه با «نار» در «نارنج» و «نار» قافيه تصحيف دارد.

نکته: واژه‌ي طلعت به نظر همخواني بيشتري دارد؛ چرا که «نارنج» استعاره از خورشيد است (دهخدا) و با کلمه‌ي «نار» نيز در ارتباط معنوي خواهد بود.

31- پاک و بي عيب خدايي که به تقدير عزيز       ماه و خورشيد مسخّر کند و ليل و نهار

اين بيت معادل دعا قرار مي‌گيرد که تنه‌ي اصلي (وصف و موعظه با لوازم و نمادهاي بهار) به پايان رسيده. و خورشيد و ليل و نهار را مسخّر کردن، دوبار در قرآن بکار رفته است؛ اوّل در سوره ابراهيم و ديگر در سوره نحل. اما قرينه‌سازي‌اي که با واژه‌ي عزيز انجام گرفته، تاکيد بر سوره‌ي ابراهيم است؛ چرا که دفعات زيادي در اين سوره از کلمه‌ي «عزيز» استفاده شده و دوّم اين که در آيه‌ي 47، پيامبر را با کلمه‌ي عزيز کنار هم آورده است (فلا تحسبن الله مخلف وعده و رسله ان الله عزيز).

واژه‌ي عزيز اهميّت ديگري نيز دارد و آن اينکه اگر به معني نيک بکار رود، صفت براي تقدير مي‌شود. تقدير مركّب و با واژه‌ي پاک در تناسب است. و اگر به عنوان «اسماء الحسني» به كار رود، تبديل به اضافه ملكي مي‌شود: «تقدير خداي»، صفتِ جانشينِ اسم که مي‌شود «خدا با تقدير خود» در اين صورت «عزيز» با خدا مناسبت دارد.

نکته ديگر خوانش دوگانه‌ي «خدايي» است:

اگر ياي بعد از خدايي ياي وصفي محسوب شود، قرينه‌ي آن «که به تقدير... تا آخر». در اين صورت از فعل «مسخّر كند»، صفت مي‌سازد.

اگر ضمير مخاطب به شمار رود، با تغيير ضمير در فعل «کند»، صنعت التفات به کار رفته که بيانگر احترام است، که مي‌شود «همان خدايي هستي که باد و غيره را مسخّر مي‌کند».

32- پادشاهي نه به دستور کند يا گنجور                نقشبندي نه به شنگرف کند يا زنگار

يکي از زيباترين گزينه‌ها و عميق‌ترين ابيات در تاريخ ادبيّات، با چينش واژگان اين بيت صورت گرفته. که «دستور» در 8 معني به کار رفته است.

1.     اگر «دستور» را به معني وزير بگيريم، با پادشاه وگنجور تناسب دارد، و مي‌شود خدايي که نياز به همکار ندارد.

2.     «دستور» به معني مشاور: خدايي که به مشاور نيازي ندارد (صفت علم خداوند مدنظر قرار مي‌گيرد).

3.     «دستور» به معني دفتر حساب و کتاب سپاهيان که با پادشاهي و گنجور در ارتباط خواهد بود.

4.     «دستور» به معني پشت‌بند و کليد؛ که مي‌شود: خدايي که نياز به نگهباني ندارد. با گنجور به معني نگهبان هم ايهام تناسب دارد.

5.     «دستور» به معني ساختمان، خدايي که نياز به کاخ و کاشانه ندارد.

6.     «دستور» (دست+ور) اشاره به ذات خداست که تجسم ندارد (بدون نياز به دست و غيره پادشاهي مي‌کند).

7.     «دستور» به معني قانون. خدا بدون نياز به قانون، حکومت مي‌کند.

8.     «دستور» به معني امر و فرمان. خدا بدون نياز به و دستور دادن حکومت مي‌کند.

در مصراع دوّم نيز، شنگرف و زنگار از ادوات نقاشي است (نقاشي بودن ادوات آن).

«شنگرف» نوعي گياه با ساقه‌ي سرخ، با «زنگار» به معني سبزه در تناسب است. و با نقش‌بندي، به معني گلدوزي در معناي رنگ قرمز: «زنگار» به معني سياه و سبز همخوان، و تمامي معاني در خدمت درونمايه شعر است.

33- چشمه از سنگ برون آيد و باران از ميغ          انگبين از مگس نحل و دُر از دريا بار

«نحل» در معناي هديه بلاعوض، با درونمايه‌ي بيت هماهنگي دارد. امّا نکته اينجاست که «نحل»، به معني «زنبور» تلميح است، و با درونمايه‌ي بيت، تضمين از سوره «نحل» است. اين صنعتي ويژه است؛ چنانکه معناي آيه‌ايي از قرآن با قرينه‌هايي از آن آورده شود، ذهن را بدان رهنمون مي‌شود.

در اين بيت -مانند بيت 31- اين مضمون نيز در هر دو سوره‌ي «ابراهيم» و «نحل» وجود دارد، و اين بار با قرينه‌ي نحل به نوعي مي‌توان گفت مقدّمه را از سوره‌ي ابراهيم، و نتيجه را از سوره نحل آورده است («هو الذّي انزل من السّماء ماء» آيه 10 و «تستَخرِجوا مِنه حليّه» آيه 14). در اين صورت واژه‌ي «دريا بار» به معناي باران تند، با مفهوم بيت در ايهام تناسب است و نحل نيز با انگبين.

نکاتي که ذکر شد، هم اشاره به تسلط سعدي بر مفاهيم و ظواهر قرآن دارد، که يادآور اين نظريه‌ي فرماليست‌ها است: «درست نيست که از راه تحليل واقعيّت جهان، به واقعيت متن راه يافت. بلکه بايد از راه واقعيّت متن، واقعيّت خارجي جهان را بشناسيم». (احمدي؛ 1378 :45)

که هيچ چيزي در مورد تسلّط سعدي بر مفاهيم قرآن به اندازه اين اثر گويا نيست.

34- نيک بسيار بگفتيم در اين باب سخن      و اندکي بيش نگفتيم هنوز از بسيار

1) اگر نيک را شبه جمله بدانيم و سپس مكثي کنيم، معنا چنين مي‌شود: «کافي است! بسيار سخن گفتيم».

2) نيك به معني بسيار که در اين حالت تاکيد مي‌شود: خيلي خيلي سخن گفتيم.

3) نيک به معناي خوب که مي‌شود: سخن‌هاي خوب زيادي گفتيم. ديگر اينکه اگر «باب سخن» بخوانيم يا «باب سخن» اولي به قصيده برمي‌گردد، دومي به معني مبحث «در اين» كه با «باب» ايهام ترجمه دارد. «درين» ايهام تبادر «دري» ايجاد مي‌کند؛ چرا که در آن زمان، واژه‌ي دري، واژه‌ي معمول «سخن گفتن» و مجازاً به معني حرف زدن بوده، که با سخن و گفته در تناسب است. اگر «نيك» را در معناي بسيار بگيريم، آرايه سربني مي‌شود.

«نيک» با «اندک» در ايهام تضادند، که به معني بي‌ارزش در ارتباط است. نيک و بسيار و اندک و بيش و بسيار در تناسب. و در مجموع، همان قضيّه مفهوم فرم مي‌باشد، که به نحوي سرگرداني را مي‌رساند.

35- تا قيامت سخن اندر کرم و رحمت او           همه گويند و يکي گفته نيايد ز هزار

اين بيت معادل شريطه است و قرينه‌ي آن ترکيب «تا قيامت» مي‌باشد. ديگر اينکه اين گفته ايهام دارد:

1)     «گفته نيايد» به معني هنوز وصف نشده، 2) «گفته نيايد» به حساب نمي‌آيد (هرچه بگوئيم بي‌ارزش است).

 «همه» اگر جمع افراد باشد، با «يکي» در تضاد است. تقابل «يکي» و «هزار» جالب توجّه، و نکته ديگر اين است که؛ همانگونه که مي‌دانيم، اگر کلمه‌ي «هِزار» (عدد) با فتحه (هَزار) خوانده شود، در اينصورت آرايه‌ي مطرح شده ايهام گزارشي را مي‌سازد: «بلبل حرف نمي‌زند»، معنايي بديهي که با مفهوم ديگر خود ارتباطي ندارد.

36- آن که باشد که نبندد کمر طاعت را                     اي آنست که کافر بگشايد زنّار

1) کمر طاعت بستن کنايه از آماده شده براي خدمت است.

2) زنّار کمربندي است که ترسايان براي تمايز از مسلمانان به کمر مي‌بستند.

3) با توجه به مقدّمات طرح شده، «زنّار گشودن» به معني اسلام آوردن خواهد بود.  اين شيوه را در علم منطق، حجّت يا استدلال مي‌دانند. که مي توان از آن به عنوان ايهام استدلالي تعبير نمود. که طبق نظريه‌ي فرماليست‌ها در بيت 33، نشانه‌ي آشنايي شاعر با علم منطق است.

تکرار حرف «ک» بسيار غريب اما جالب است. از نظر آوايي، حرف «کاف» سکته ايجاد مي‌کند و نوعي تأکيد، که با فضاي بيت همخوان است. اگر از مبحث دلالت الفاظ استفاده کنيم، واژگان تأکيد، سکته، مکث و تفکّر -که همگي واژگاني هم‌ارزند- استرس بياني روي حرف «کاف» است (براي اطلاعات بيشتر رجوع شود به: موسيقي شعر؛ شفيعي کدکني؛ صص365 -320) .

37- نعمتت بار خدايا زعدد بيرونست         شکر انعام تو هرگز نکند شکرگزار

 «بار» از القاب خداوند است (باري) که با خدا همخواني دارد؛ و نيز در معني «ثمر» با نعمت و درونمايه‌ي بيت و در معني «زياد» با عدد و در معني «پول» و «ثروت» با انعام همخواني دارد.

38- اين همه پرده كه بر کرده‌ي ما مي‌پوشي   گر به تقصير بگيري نگذاري ديّار

حروف «پر»، «كر» و «بر» قوافي دروني هستند و موسيقي دروني شعر را مي‌سازند. و همچنين تکرار 7 بار مصوت بلند «ي» مکسور، علاوه بر اعتلاي توصيفي، تضرع و شيون را متبادر مي‌سازد، که با مفهوم بيت کاملاً همخوان است.

«پرده» با «پوشيدن» (مي پوشي) در ارتباط است و با «ديار» در معني ايهامي خود به معني پيدا در تضاد است.

«مي» در «مي‌پوشي» با قرينه‌ تقصير مي (شراب) را متبادر مي‌سازد.

39- نا اميد از در لطف تو كجا شايد رفت؟                   تاب قهر تو نياريم خدايا زنهار

مصراع اوّل استفهام انكاريست: «به جايي نمي رويم يا نمي توانيم برويم»؛ که «تاب» در معناي ايهامي خود به معني اعراض، با اين مصراع همخوان است و به معني «پيچ» با حروف «کج» و «کجا» در تناسب است و باهم نيز «کج تاب» را مي‌رساند، که با معني رفتاري «با قهر» در تناسب خواهد بود. تاب و کج هر دو به معني احول مي‌باشند که مفهوم بيت را به نحوي زيبا مي‌سازد.

40- فعلهايي که زما ديدي و نپسنديدي         به خداوندي خود پرده بپوش اي ستّار

استفاده از واژه‌ي «فعل» به جاي «کار» -که هم‌معني و هم‌وزن آن است- با نگاهي به افعال «ديدي»، «نپسنديدي»، «بپوش» و «ستّار» رخ مي‌نمايد، و تأکيدي نيز محسوب مي‌شود. واژه‌ي «ستّار» به عنوان اسماءالله با «خدا» در تناسب است، و با «پرده»، ايهام ترجمه دارد و به معني «پرده‌پوش»، با کلّ بيت همخوان است.

ترکيب «خداوندي» ايهام دارد: 1) به خاطر شأن خداوندي، به دليل خداوندي، 2) سوگند؛ در صورت اوّل با معني دوّم «ستار» و در صورت اخير با معني اوّل در ارتباط است.

41- سعديا راست‌روان گوي سعادت بردند            راستي کن که به منزل نرود کج رفتار

«سعدي» و «سعادت» در اشتقاقند. «راست روان» خوانش دوگانه‌اي دارد:

 1) کساني که راست مي‌روند، 2) «روان پاکان». مورد اوّل با کج‌رفتار در تضاد است.

«رو»، «نرود» و «رفتار» در تناسبند و تکرار راست و تقابل آن با کج، تأکيدي زيبا مي‌آفريند.

42- حبّذا عمر گرانمايه که در لغو برفت               يارب از هرچه خطا رفت هزار استغفار

نكته بسيار عجيب اين است كه؛ گر چه در تمامي نسخ ديوان سعدي،-قصايد- «حبّذا» درج شده، امّا سؤال اينجاست، كه «حبّذا» به معني خوشا و خُنُكا، چه ارتباطي با حسرت عمر تلف شده مي‌تواند داشته باشد؟! در خوش‌بينانه‌ترين حالت، «حبّذا» مفهومي دوگانه (ذم و مدح) دارد. و حتّي در اين مورد، با اين ادّله که وجه مدح آن به بيت قبل باز مي‌گردد، بايد گفت که بيت قبل با «به منزل نرود کج رفتار» به پايان رسيده است.

بهر حال ما طبق اصول نقد فرماليستي، مكلّف به تبعيت از متن هستيم، و ناگزيريم در اين مورد، ضعف تأليف را به بيت نسبت دهيم.

«خطا رفت» ايهام جالبي دارد: اوّل اينکه هر گناهي انجام شد، دوّم اينکه عمري که تلف شد.

«هزار استغفار» صنعت ازدواج و تاکيد زيبايي آفريده است.

43- درد پنهان به تو گويم که خداوند مني                 يا نگويم که تو خود مطّلعي بر اسرار

«درد پنهان» خوانش دوگانه‌اي دارد: 1) با کسره عبارت است از: «دردي که پنهان است»، 2) با سکون: «درد خود را پنهاني به تو مي گويم».

«اسرار» با «پنهان» در ارتباط است. و نکته آخر حسن مقطع قصيده است که «نگويم که...» به پايان مي‌رسد. درست جايي که قصيده تمام مي‌شود، از «نگويم» بهره گرفته است، و حسن تعليل آن نيز بر زيبايي امر مي‌افزايد.

**********